بهاء الدين محمد بن مؤيد بغدادي
127
التوسل إلى الترسل ( فارسى )
چون صفحات آن ديار ( موسم بنعم مواكب ما توسم « 1 » ) گرفت و نفحات دولت از قدوم مواكب ما در تنسم آمد و خاك بخارا بنور عدل ما منور گشت « 2 » و عذار هوا بغبار لشكر مظفر معطر گشت و ما بمباركى و طالع ( سعد با سپاه « 3 » ) نامحدود بدان حدود رسيديم و خذلان و طغيان آن « 4 » دشمنان خويش بديديم از آنجا كه غايت شفقت و نهايت عاطفت ماست بر خلق خداى « 5 » بارها معتمدان فرستاديم ، و اباطيل آن مخاذيل را بلطف مقالت و عثرات آن مدابير را بحسن اقالت « 6 » مقابله فرموديم ، و مصالح ايشان را بكرم كامل و عدل مستفيض خويش تكفل كرديم ، و راه راست و طريق صواب ايشان را از طاعتدارى و خدمتگارى حضرت ما باز نمود « 7 » ، ( و بعضى را بترفيه « 8 » ) و ترحيب و قومى را بتنبيه « 9 » و ترهيب و وعد « 10 » و وعيد واجب داشتيم ، و بر موجب اين شيوه از سر عاطفت و رأفت تساهلى « 11 » مىفرموديم ، و بندگان ( دولت قاهره و ابناى متجنده « 12 » ) از مجاهدت ممنوع نمودند « 13 » ، و در پاى آن حصار از غصهء انتظار پشت دست مىگزيدند ، خود مواد فساد در دل دماغ « 14 » آن جماعت پراكنده « 15 » بود و گوش ايشان بپنبهء غرور آگنده ، كه « 16 » ختم اللّه على قلوبهم و على سمعهم و على ابصارهم غشاوة ، بسمع انقياد نداء نصيحت ما نشنيدند ، و بديدهء اعتبار مخايل « 17 » قدرت پادشاهى و دلايل فضل الهى نديدند ، و ندانستند كه چون عذبات رايات ما بر آن نواحى سايه افكند و حشم منصور « 18 » ما در آن ولايت ( بپراكند و اساس « 19 » ) همت ما كمين انتقام برگشاد و بدستيارى « 20 » فضل كردگار شمشير آبدار ما دستكارى آغاز نهاد مشتى لعين خاكسار را « 21 » در آن مقام پاىدارى نتواند بود ، ( و چون علم پادشاه به شهر درايد * فتنه و غوغا به شهر نپايد « 22 » )
--> ( 1 ) از انعل مراكب ما توسمى ( ظ ، بوسم انعل مراكب ما توسم ) . ( 2 ) سا . ( 3 ) مسعود با سپاهى . ( 4 ) سا . ( 5 ) ضا ، تعالى . ( 6 ) ش ، در گذشتن . ( 7 ) باز نموده آمد . ( 8 ) و بعضى از ترفيه . ( 9 ) تنبيه . ( 10 ) ظ ، وعد . ( 11 ) تساهل . ( 12 ) و افناء مجنده . ( 13 ) بودند . ( 14 ) و دماغ . ( 15 ) سا . ( 16 ) سا . ( 17 ) مخاييل . ( 18 ) سا . ( 19 ) پراكند و سايس . ( 20 ) و بدستكارى . ( 21 ) خاكپار را . ( 22 ) زحمت غوغا به شهر نيز نبينى * چون علم پادشا به شهر برايد ( ظ . چون علم پادشا به شهر درايد * فتنه و غوغا به شهر نيز نپايد ) .